خرید بک لینک

سلام

قبلاً در اینستاگرامم در پستی به بهانهی محتوای ارزشمند و بیارزش راجع به اهمیت قائلشدن چیزهایی نوشتهبودم. اما چیزی که الآن مینویسم شریح اتفاقیه که بعد از ظهر افتاد و دوباره من رو به فکر کردن راجع به ارزشقائلشدن کشوند.

مؤسسهای هست که توش تو سطوح مختلف جزواتی تهیهشده و اون جزوات تو کلاسهاش تدریس میشه؛ ردهی سنی کلاسها متفاوته: تو بعضی کلاسها افراد میانسال هستن و تو بعضی کلاسها جوونترها و نوجوونترها. من هم یکی از مدرسین این مؤسسه هستم و خب با توجه به سنم معمولاً تو کلاسهای سنین پایین مشغولم...

داستان از اینجا شروع شد که امروز گفتن بعد کلاس جلسهی معلمین هستش. یکی از دوستان که در جریان جلسات نبود، از من پرسید که تو جلسه چی میگن و گفتم هیچی! میری پذیرایی رو میگیری، میخوری و میری کارتو ادامه میدی. آخر جلسه که شد متوجه منظورم شد:

طبق معمول یه سری نکات گفتهشد و بعد گفتن معلمین اگر نکتهای مد نظرشونه بگن. صحبتها پیشرفتن و پیشرفتن تا رسیدیم به مسئلهای که بارها تو جلسات مطرح کردهبودم و هر دفعه از روش گذشتهبودن: این مسئله که مخاطب این جزوات افراد میانسال هستن؛ حتی اگر محتواشون هم برای نوجوونها مناسب باشه (که بعضی جاها اصلاً به دردشون نمیخوره و بعضی جاها چیزایی هست که باید باشه و نیست) باز لحن نوشتهها و کلماتی که استفاده شده خیلیهاشون برای افرادی تو این سن سخته و بخش زیادی از وقت کلاس میره به توضیح معنی کلمات و عبارات! میشه همین مفاهیم رو به زبون سادهتر هم نوشت.

اتفاقاً امروز قبل از جلسه من به همین دلیل مجبور شدم حدود ۲۰ دقیقه یک عبارت ۴ خطی رو توضیح بدم تا مطمئن شم همه متوجه مفهوم شدند. مقداری صحبت شد تا این که مسئول کلاسها گفت «آقای خسروی اینقدر حساس نباش؛ بگو رد شو برو...» و این رد شو برو مثل پتکی تو سر من کوبیدهشد.

طبق معمول وقت صحبتکردنم رو با یک جمله تموم کردم: «شما رو نمیدونم ولی من خیلی وقتها وقتی "استاد" خطابم میکنن خجالت میکشم که چجوری به اسمی صدام میکنن که براش کاری نکردم»

تا خونه داشتم به این موضوع فکر میکردم: کسی که باید از من باز و خواست کنه که چرا بچههای کلاست نفهمیدن موضوعو، داره میگه بگو و رد شو.

یادم افتاد چند وقت پیش هم وقتی به کسی که قراره مشکلات آموزش دانشگاه رو رصد کنه و پیگیری کنه گفتم فلان مشکل وجود داره (خودش پرسید اگه مشکلی هست بگو!) جواب داد «بالاخره مشکلیه که هست؛ شما سعی کن درستو بخونی حالا... اگرم نشد اشکالی نداره جزوهها رو خوب بخون!»

دوتا استاد عزیزم تو کانون زبان هر موقع از جلسات بیرون میاومدن عصبانی میگفتن «متین متأسفم که مدیر شماها رو فقط چندتا شهریه و شمارهی عضویت میبینه»

و من هنوز دارم فکر میکنم به کجا رسیدیم که "هیچ" ارزشی برای محتوا و یادگیری قائل نیستیم.

با احترام تمام به کسایی که در بهترین حالت ممکن فقط یک "سخنران" اند میگیم "استاد" و لحظهای هم فکر نمیکنیم که چه چیزهایی رو دارن بهمون میدن.

و اگر کسی هم خواست یک ذره به فهم ما اضافه کنه، وقتی مشکلاتش رو با بقیه در میون میذاره فقط میشنوه "رد شو برو....."

تو همچین شرایطی فکر میکنم تنها راه ممکن برای پیشرفت اینه که خودمون قدم برداریم؛ اگر "استادی" دیدیم مثل گوهر نایابی قدرش رو بدونیم و حواسمون باشه که دنیا دنیای "رد شو برو" هستش. شاید بد نباشه دست از تنبلی برداریم و شروع کنیم به یادگرفتن....

پینوشت:

دشتمان گرگ اگر داشت نمینالیدم

نیمی از گلهی ما را سگ چوپان خورده

برچسب: نیمی از گله ی مارا سگ چوپان خورده, نویسنده: نیما حبیبی تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 19:13

صفحه بندی