و سالهاست که عشق، همچون پیرمردی خسته و رنجور، دست بر آخرین دیوار شهر، با نگاهی خسته و بیرمق، اما هنوز امیدوار، خانههای خاکگرفتهی آبادی را نگاه میکند. به امید یک نفر که حیرتزده از دنیایش بیاید که فنا شود...
حیف که این متمدنمردمان، مدتهای مدیدیست که وقت برای حیرتکردن هم ندارند. و اگر هم دلشان برای جاودانگی تنگ شد، مدتی خود را از ریخت و قیافه میاندازند؛ گویی ادای ذوبشدن از خود در میآورند.... و دقیقهای چشم به تصویر دریا میدوزند و نفسی از سر حسرت میکشند و به سراغ سایر کارهایشان میروند...
دریغا که سنگ خارا قهرمان اینهاست و سنگدوستان حتی نمیفهمند که فنا و حلشدن، خود، آبشدن است.
و پیر فرتوت قصهی ما، همچنان اشک میریزد... در غمِ سنگشدن آن کودکی که میتوانست به دریا برسد.
برچسب: درباره ی عشق و عاشقی,
نویسنده: نیما حبیبی