مرگ؟ چه حرف ها میزنی!
ما از دوستان بسیار قدیمی یکدیگریم: همسفر، همراه، هماهنگ، همآواز، همراز...
مرگ به من شبیخون نمیزند: پاورچین پاورچین میآید تا صدای پایش آزارم ندهد. آهسته و مهربان سرش را روی بالشم میگذارد و میگوید: دیگر بخواب! وقت خفتن است. زمان خوابدیدن است؛ خوابهای خوش...
من پیشانیش را میبوسم و میگویم: برای خفتن، آسوده و بیدغدغه خفتن، آمادهام...
میدانم... مرگ به من شبیخون نمیزند؛ برایم قداره نمیکشد؛ جنجال به راه نمیاندازد؛ نمایش نمیدهد؛ با چشمان خونگرفته، چهرهی سرشار از خشم بالای سرم نمیایستد:
چقدر نرم سرش را روی بالشم میگذارد!
-کوچههای کوتاه، نادر ابراهیمی
برچسب: مرگ دوست عزیزم,
نویسنده: نیما حبیبی