خرید بک لینک

پیشنوشت:

تقریباً پارسال بود که محمدرضا شعبانعلی پیشنهاد داد به جای آنکه صبر کنیم عزیزانمان بمیرند و بعد برایشان یادبود بگیریم، تا در بینمان هستند همان مدایح و قدرشناسیها را انجام دهیم و به بیانی دیگر برایشان به جای یادبود، «یادهست» بگیریم (#یادبود مردگان یا #یادهست زندگان؟).

اصل بحث:

خدا را شکر افتخار این را داشته و دارم که در محضر خیلیها شاگردی کنم. چه افرادی که در کسوت معلمی هستند و با افتخار دستبوسشان هستم و از آنها میآموزم، چه آنها که حضوری در خدمتشان نبودم اما پای حرفها و کارهایشان زانو زدهام، و چه حتی برخی از دوستانم که نمیدانند اما برایم در بعضی حوزهها نقش استاد را دارند و چه در محیط دانشگاه چه دیگر فضاها از آنها بسیار آموختم.

به بهانهی روز معلم قصد دارم برای چند نفر از عزیزترینهایم یادهستی بنویسم. آنها که برایم نقش معلم را داشتهاند و به من لطف داشتهاند بیشمارند اما از آن میان چند نفر هستند که قطعاً اثراتِ بسیار بزرگی در من و مسیر زندگیام گذاشتهاند و در تمام عمر مدیونشان هستم.

به ترتیب زمانِ آشنایی، اول از استاد فردوس حاجیان باید یاد کنم. او که با اثرات گاز خردل از جبهههای جنگ دست و پنجه نرم میکند، وقتی بچهتر بودم در تلویزیون برنامهای داشت به نام شهرک الفبا. آن روزها دوست داشتم خودم کتابهای داستانم را بخوانم و عمو فردوس مانند معلمی دلسوز از پنجرهی تلویزیون به من خواندن و کمی نوشتن یاد داد. به لطف شهرک الفبا بود که از ۴ سالگی شروع به خواندن کردم (و خوب یادم هست میخواندم «بیابان سرزمینیست که باران در آن به ندرت میبارد. به همین دلیل آب کم است.» و یادم هم هست که «به ندرت» را «بندرت» نوشتهبود و من بَندَرَت خواندم و کلی دنبال مادرم گشتم که بپرسم بَندَرَت یعنی چه!)

به لطف عمو فردوس از ۳ سال قبل از این که سیستمِ مضحک آموزش و پرورش برنامهریزی کرده به دنیای کتابخواندن آمدم و همین کافیست برای آن که تا آخر عمر مدیونش باشم. راستی.... در رسانهها، دکتر فردوس حاجیان را به عنوان یکی از ۵۰ فینالیستِ مسابقهی جایزهی بین المللی معلم معرفی میکنند؛ اما فکر میکنم او عمو فردوس را بسیار بیشتر از دکتر حاجیان دوست بدارد. از او ممنونم به خاطر تمام چیزهایی که زودتر یاد گرفتم...

بعد از ایشان، از دو نفر از معلمهای مقطع راهنماییام ممنونم. از استاد مولایی عزیزم که استانداردهایم از علم، تدریس، و فکر کردن را بالا برد. وقتی همه به دنبال حفظ کردن چند تعریف و راه حل بودند، او در کلاس علوم با زیباترین مثالها، مفاهیم را یادم میداد. به لطف او فهمیدم معلمی چقدر شریف است و علم چقدر زیباست.

از همان مقطع از معلم ریاضیام استاد جودی ممنونم. او که یادم داد میتوانی خیلی گستردهتر از چیزی که به تو میدهند بخواهی. یادم داد که همهچیز زندگیِ روتینِ پیش رویم نیست. معلمی که صبحها زودتر میآمد، با ناظم هماهنگ میکرد که متین لازم نیست در صبحگاه شرکت کند. با او به دفتر دبیران میرفتم و سال سوم راهنمایی از اعداد مختلط، نظریات مجموعهها و نامعادلات سؤال میکردم و خوب یادم هست که به چه حوصلهای پشتِ دفتر حضور و غیاب مطالب را برایم مینوشت و توضیح میداد.

در زمان که جلوتر بیایم، باید از محمد خاری و بهرام حسین عزیز تشکر کنم. میگویند «همه چیز از آنجایی شروع میشود که تصمیم میگیریم از آنچه انتظار میرود، کمی بیشتر باشیم.» این دو نفر برایم مصداقِ این جمله اند. قرار بود معلمهای زبانم باشند (و البته اگر چیزی از انگلیسی بلدم مدیونِ همین دو نفرم) اما به جای انگلیسی یاد دادن، «یاد گرفتن» را یادم دادند.

میتوانستند خیلی راحت کلمهها را بخوانند و گرامر را بگویند و کلاس تمام شود اما در تمام لحظاتی که سعی میکردند حماقتهایمان را به رخمان بکشند، به خودم یادآوری میکردم که آموختنی که با «درد» همراه نباشد آموختن نیست...

حتی شاید با بعضی طرز فکرهایشان راحت نباشم و نتوانم منطقشان را در بعضی مباحث بفهمم و قبول کنم، اما متینی که آنها را ندیدهبود، احتمالاً خیلی از امروزش گنگتر، و به قول خودشان احمقتر میبود.

و به لحاظ زمانی، بعد از همه دستبوسِ محمدرضا شعبانعلی عزیزم هستم. کسی که نه یک ذره، که خیلی بیشتر از چیزی که از او انتظار میرود رفتار میکند. حتی اگر امروز به جای یادبود، برای این عزیزانم که در قید حیات هستند یادهست مینویسم، به لطف آموزههای محمدرضاست.

با طرح متممش بدون کیسهدوختنهای معمول آموختههایش را در اختیار همه قرار داده و برای من و خیلی از دوستانم که این وبلاگ را میخوانند «محل توسعهی مهارتهای ما (متمم) » شده.

محمدرضا جان میدانم این نوشته را خواهیخواند: گفتهبودی دوست داری بعداً اگر کسی خواست تو را توصیف کند، فقط بگوید «معلم بود». از قول تمام بچهها میگویم که عزیزترین معلممان هستی...

برچسب: نویسنده: نیما حبیبی تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:59

صفحه بندی