خرید بک لینک

چند روز پیش جملهای از دکتر دادپی نوشتم مبنی بر این که

ما تفریطهایمان در حفظ ایمنی را

با افراطهایمان در عزاداری جبران میکنیم

و میرویم تا فاجعهی بعدی...

مدتی هست که بین کارها به این فکر میکنم که چرا همه میدانیم صبح، درود بر مصدق گفتن و شب مرگ بر مصدق گفتن مضحک است، و از آن ضربه خوردهایم، و باز صبح شعاری میدهیم و شب خلافش را.

چه میشود که هزاران کلمه اندر باب اهمیت یادگیری مفهومی و آموختن مسائل روز در دانشگاه نطق میکنیم، و موقع خواندن دروس یا سر کلاس به دنبال نکات ریز، عددهای خاص، یا مسائلی از این دست هستیم.

چطور همه از این که «فقط یه ایرانی میتونه ......» صحبت میکنیم (که به شخصه در مواردی با آنها موافقم و در مواردی دیگر نقد دارم) و با تمام وجود تلاش میکنیم در همان دسته بگنجیم و ذرهای از آن بیرون نمیآییم.

مشخصاً یک جامعهشناس یا حتی دانشجوی جامعهشناسی نیستم که بخواهم در این مسائل نظر متقن و صحبتی علمی داشتهباشم. اما یک سری نکات به چشمم میخورَد که شاید ربطی به فرهنگِ ما ندارد (یا به بیان بهتر فرهنگ ما مستلزم این موارد نیست) اما در بسیاری از موارد چه امروز چه در تاریخمان از آنها آسیب دیدهایم. فکر کردم شاید بد نباشد فهرست اولیهای که به ذهنم میرسد را اینجا بنویسم تا شاید از دل بحثهایی که با هم یا با خودمان خواهیم داشت قدمی اوضاعمان را بهتر کنیم. (و چه بسا نتیجهی نهایی بحثها، همان بحثهایی باشد که با خودمان میکنیم)

تقدم دیگران به خودمان!

چند روز پیش پادکستی از سهیل رضایی گوش میدادم که در آن از سطوح آگاهی صحبت میکرد. که چطور سطح اول میگوید دنیا همان چیزیست که من میبینیم (مثل یک کودک). و کمکم آگاهتر میشود و آرام آرام یاد میگیرد همه چیز سیاه و سفید نیست و طیف خاکستری داریم.... و در جایی منتظر دستی مینشیند که اوضاع را خوب کند. در سطح فردی، منتظر شخصی هستند که بیاید و کارهایشان را سامان دهد. در سطح شرکت و محل کار، به دنبال رئیس یا معاونی میگردند که اوضاع شرکتی که در آن کار میکنند را سر و سامان دهد. و در سطح کشور، منتظر رئیس جمهوری، وزیری یا نمایندهای هستند که کار را درست کند و اگر مشکلی باشد هم از همانجا آب میخورد (شاید اگر فرصت داشتهباشید، خواندن حرفهایی که پارسال به مناسبت میلاد حضرت مهدی نوشتم هم خالی از لطف نباشد)

یکی از نتایج این طرز نگاه، شاید این باشد که در هر مقولهای، اولاً میگردیم ببینیم کدام مسئول، معاون، وزیر، دوست یا همکاری بود که کار را خراب کرد؛

و ثانیاً منتظر میمانیم که مسئول، معاون، دوست، وزیر یا همکاری بیاید و خرابکاری را درست کند.

به علاوه معتقدم این مدل ذهنی، باعث میشود در بسیاری از موارد ذهنمان به دنبال مصداقهای تأییدی از جنس «دیگران» باشد. وقتی میخوانیم دانشجویان فلان مشکل را دارند، میگردیم ببینیم کدام دانشجو؟ احتمالاً اگر به فکر خودمان بیفتیم هم آخرین گزینه هستیم و اغلب هم در محاسبات ذهنیمان شرمندهی خودمان نمیشویم!

دوستی دارم که میگوید مردم در ساختار سلامت، نظام ارجاع را رعایت نمیکنند؛ معلوم است کارهای نظام سلامت درست پیش نمیرود؛ معلوم است طرح پزشک خانواده برای این آدمها قابل اجرا نیست. و همان دوست عزیزم وقتی در یکی از اعضای بدنش ناخوشیای احساس میکند، چند روزی صبر میکند و شاید از داروهای بدون نسخه استفاده کند، و بعد از آن به سراغ متخصصِ آن بخش میرود!

یا در ایستگاه BRT بارها دیدهام شخصی از وجود "افراد خاص" در نظام و استثنا قائلشدنها شکایت میکند، در حالی که چند دقیقه پیش به متصدی ایستگاه اصرار میکرد خب کارتم اعتبار ندارد که ندارد. این یک بار رو بذار سوار شم دفعهی بعد دوبار کارت میزنم. خب عزیزم خودت هم که میخواستی استثنا باشی! حالا زورت نمیرسد در بخشهای کلان استثنا باشی، در ایستگاه BRT تلافی میکنی.

به عنوان یک تمرین، لطفاً لطفاً لطفاً خواهش میکنم از همین نقطه، بیاید آگاهانه تلاش کنیم موارد بعدیای که در این نوشته هست را اول با خودمان چک کنیم. ببینیم کدام یک از رفتارهایمان مصداق این نکته است. کجاها به دلیل این ضعفهایم تاوان دادهام؟ و چه مشکلاتی هست که تقصیر خودم است؟ (و قطعاً با پیشفرضِ «معلوم است: هیچ کدام» این سؤال را نمیپرسم!)

و بعد از خواندن این روضهی بلند، سعی کنیم آگاهانه با شنیدن هر مشکل، نقطهی ضعف، یا ایرادی اول فکر کنیم من چقدر این اشکال یا ضعف را دارم؟ یا در بدبینانهترین وضعیت کدام بخشهای این ایراد، مستقیم یا غیرمستقیم، ممکن است به من مربوط باشد؟

به عنوان روشی که چندین بار برای خودم و دوستانِ نزدیکم مفید بوده، فکر میکنم آگاهانه رفتاری متفاوت انجام دادن تکنیک نسبتاً مناسبی برای تغییر برخی عادتها باشد.

فراموشکردن اقدام، به عنوان یک قدم

دومین چیزی که فکر میکنم در بسیاری از مقاطع ما را عقب انداخته، این است که بعد از شناساییِ آسیب، پیدا کردن روش حلِ آن، بررسی و کارشناسی و تجزیه و تحلیل، فکر میکنیم خب فرایند حل مسئله تمام شده.

شاید به دلیل پدیدهای باشد که قبلاً راجع به آن گفتم. شاید چون اقدام، کاری سختتر، هزینهبر تر (چه به لحاظ مالی، چه زمانی) است، ترجیحمان این است که آن را تا جای ممکن دور کنیم. و ذهن عزیزمان هم با درک این موضوع، هر گاه به نزدیکیِ اقدام میرسد باز مسئلهای جدید "میزاید" برای بیشتر بحث کردن. صحنهی افرادی که دور یک میز، روی رنگ بشقابهای جشنِ یک دستاورد بحث میکنند در حالی که هنوز یک قدم برای رسیدن به آن دستاورد بر نداشتهاند آنچنان برای ما صحنهی غریبی نیست!

به عنوان تمرین، همیشه سعی کردهام در پایان جلسات یا صحبتها، یک بار مروری کنم بر کارهایی که باید انجام دهیم. حتی برای جلسات غیررسمی هم سعی میکنم صورتجلسهای تنظیم کنم و در قسمت پایانیِ آن تحت عنوان #اقدام_و_عمل کارها را با قید افراد و موعد لیست کنم.

فکر میکنم اگر حواسمان باشد بعد از تماااااامِ اتفاقات و تفکرات و جلسات و صحبتها، باید کاری انجام دهیم، اتفاقات خوبی برایمان رخ دهد.

فراموشکردن نکات اصلی و اولویتهای اولیه

نکتهی دیگری که شاید کمی در اشتباهاتمان پررنگتر دیده میشود، به نظرم فراموشکردنِ آن بهانهها و اولویتهای اولیه است.

فرض کنید جلسهای تشکیل میشود با هدف ارتقای سطح فعالیتهای یک سازمان. در جلسه چند پیشنهادِ اجرایی مطرح میشود از جمله ایجاد سیستمی تشویقی. دستور کار جلسهی بعد میشود تنظیم معیارهای این نظام تشویق. در جلسهی آینده، هر کس با انبوهی ایده وارد میشود و یک نفر مطرح میکند که بد نیست اگر سیستمی طراحی شود که مستندات را ارسال کنند و آنلاین امتیاز را ببینند. دستورکار جلسهی بعد میشود طراحی این سیستم. حواستان باشد هدف ارتقای سطح فعالیتهای اعضا بود و قرار است در جلسهی بعد تصمیمگیران راجع به بخشهای سایت امتیازبندی صحبت کنند!

مثالها از این دست زیاد است. دور هم جمع شدیم برای ریختن معدن و مرگ معدنچیان عزاداری کنیم. چند دقیقهی بعد میبینیم دارند کارهای دههی شصت فلان آقا را مطرح میکنند و شخص دیگری حرفهای دههی هفتادِ دیگری را یادآور میکند که یکی ثابت کند آن یکی بیلیاقت است. و یک سؤالی....: این وسط سوگواری برای معدنچیان چه شد؟!

فکر میکنم مهم است که همیشه وقتی بحثی، رفتاری، یا رویدادی قرار است شروع شود، دقیقاً بدانیم قرار است به کجا برسیم. هر جا که شاخ و برگی به بحث دادهشده، مراقب گمنشدنِ تنهی اصلی باشیم. شاید یکی از دلایلی که مجموعهای را به برونسپاریِ برخی کارها مجاب میکند هم همین باشد که هر شاخه را به فردی متخصص بسپارند و خودشان تنه را گم نکنند.

معمولاً در کتابها داستان ماهیگیری را مینویسند که چون نگران طوفانها و واژگونی قایقش بود، رفت شنا بیاموزد. و امروز قرار است در مسابقات کشوری شنا شرکت کند در حالی که خیلی وقت است ماهیای برای خانوادهاش نبرده.

***

قطعاً این حرفها با هم همپوشانی دارند. شاید عدم علاقهی من به کار کردن باعث شود ترجیح دهم شاخ و برگها را بازتر کنم و این وسط نکتهی اصلی گمتر شود. قطعاً باز هم مسائلی هستند که باید روی آنها صحبت شود و این سه مورد صرفاً چیزهایی بود که در نظر من مهمتر آمدهاند (و دلیل علمیای هم برای مهمتر بودنشان ندارم اما مطمئن هستم به اندازهی دیگر مسائلی که مطرح خواهید کرد سهم دارند؛ ولو بیشتر)

احتمالاً ما از میانگین مردم جهان افراد احساسمحورتری هستیم. اگر اتفاقی بار احساسی چندانی نداشتهباشد، بعید است بتواند در میان هزاران عنوان خبری که میشنویم و میخوانیم فرصت عرض اندام داشتهباشد. اگر هم بار احساسی بالایی داشتهباشد، آنقدر احساساتمان پیش میرود و هزاران مسئلهی جانبی را به آن وصل میکنیم که فرصتی برای تفکر منطقی باقی نمیماند.

اما فکر میکنم یکی از سطوح پیشرفت این باشد که بتوانیم با توجه به خودمان، تمرکز روی اقدامات، و حفظ دقت روی اصل موضوع، احساساتمان را تبدیل به مقویِ حرکتمان کنیم؛ نه عاملی برای سردرگمی، سوگواری، و آمادهکردن زمین برای سوگواریهای بزرگتر.

برچسب: نویسنده: نیما حبیبی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 8:01

صفحه بندی