امروز به بهانهی عصرانه، پیش یکی از دوستانم بودم که قهوههایش را بسیار دوست دارم. مدتی بود که تقریباً هر روز، صبحم را با اسپرسوهایش آغاز میکردم (و البته این روزها هم معمولاً اگر به اسپرسو نرسم، صورت دیگری از قهوه کنار دستم هست!).
به یکی دیگر از دوستانم که همراهم بود به شوخی گفت با متین قرار گذاشتهایم هر جا مطب زد، من هم کنارش یک کافیشاپ بزنم (یک بار به شوخی صحبت کردهبودیم).
صحبتش یکی از آرزوهای بلندمدتم را برایم یادآور شد: همیشه دوست داشته و دارم که بعدها جایی برای همکارانم کافیشاپی بزنم و تا جای ممکن خودم آن را بگردانم!
راستش به عنوان یک اعتقاد شخصی، باور دارم اغلب فعالیتهای انسانها در اصل برای خوبکردن حال یکدیگر بودهاست. ترجیح میدهم «حال خوب» را به بند تشریح و توضیح نکشم که به قول شریعتی «لطافت گل، زیر انگشتانِ تشریح میپژمُرَد» اما مطمئنم اکثرمان در موقعیتهایی حال خوب را تجربه کردهایم...
من آرامش دو دوست، وقتی بدون دغدغه کنار هم مینشینند را حال خوب میدانم.
حالِ کسی که بعد از ماهها یا سالها، پاسخ پرسشهایش را پیدا میکند را حال خوب میدانم.
وقتی بعد از یک روزِ گرم و خستهکننده کسی به خانه میآید و در خنکا، آهنگی آرامشبخش گوش میکند، حالش را حال خوبی میدانم.
خندهای که از ژرفای روح باشد را خندهای از سرِ حال خوب میدانم.
و موقعیتهای بیشمار دیگری که مصداقهای حال خوبند...
همیشه گفتهام «خوب» و «بد» نسبیست و برای موقعیتهای مختلف و برای ناظرهای متفاوت، معنای متفاوتی دارد. به قول متمم برای مدلها بیشتر «مفید» و «غیرمفید» معنی دارد (من خیلی جاهای دیگر هم این لفظ را مناسبتر از خوب و بد میدانم) و البته آنجا هم باید توضیح دهیم مفید برای چه چیزی یا چه کسی و در چه چشماندازی.
اما به هر حال اگر قرار باشد دو کارِ همجنس را با هم مقایسه کنم و متری برای سنجششان نداشتهباشم، از خودم خواهم پرسید «کدام کار، بیشتر باعث میشود حال آدمها خوب شود؟ چه در افق کوتاهمدت، چه در افق بلند مدت (هر دو ارزشمندند).»
این که کاری چقدر حال آدمها را خوب کند به نظرم معیار مشترکی است که اکثر رفتارهای انسانها را میتواند ارزشگذاری کند.
موسیقیدانی که در خیابان مینوازد، پزشکی که درد و رنج را کاهش میدهد، مهندسی که با معماری زیبا، روح را مینوازد، یا با سازههای محکم امنیت به ارمغان میآورد، یا با ماشینهای نو، آسایش میبخشد، و به همان اندازه، روانشناس و جامعهشناس و مدیر و رهبری که فضای اجتماعی را بهبود میبخشد، و دانشمندی که در آزمایشگاهش به دنبال علاجی برای بیماریهاست، یا در پیِ خوراکی برای صنعت است، یا معلمی که نسلی را تربیت میکند که هوای حالِ همدیگر را داشتهباشند، همه و همه قصد دارند حال آدمها را بهتر کنند.
به نظرم صاحبان کافیشاپ هم این اقبال را دارند که حال خوب را به مشتریانشان بفروشند و خودشان هم شاهدِ این حال خوب باشند (خیلیها این اقبال را ندارند که چندصد سال بعد زنده باشند و حالهایی که خوب کردهاند را ببینند). در مورد فروش هم، در واقع مشتریان، معمولاً، دارند پولی میدهند تا پایداریِ آن حال خوب را تضمین کنند تا اگر هفتهی بعد هم خواستند، آن مکان و آن آدمها باشند که حالش را خوب کنند.
به هر حال اگر بخواهم جلوتر بروم، شاید حتی معیاری برای اندازهگیری موفقیت و حتی ارزشمندی تعریف کنم، مبنی بر این که چقدر توانستهام حالِ خوبِ پایدار ایجاد کنم. روی این پایداری اصرار دارم... هر چند معتقدم حداقل در مورد حال خوب، حال خوب لحظهای (مانند همصحبتی با دوستان) به اندازهی حال خوب بلندمدت ارزش دارد، اما به نظرم حالِ خوب کوتاهمدت نباید منافیِ حال خوب بلندمدت باشد.
خیلی حرف زدم! خلاصه که امیدوارم اگر امروز، یا ده یا صد سال بعد کسی نگاه کرد، بتواند به واسطهی ما (مستقیم یا غیرمستقیم) حال خوبتری داشتهباشد؛ و امیدوارم بتوانیم حال خوبی را در کنار هم داشتهباشیم :)
برچسب:
نویسنده: نیما حبیبی