عبارتی هست از سعدی که بنیآدم اعضای یک پیکرند (یا اعضای یکدیگرند) خیلی دوست داشتم فرصتی بهم دست بده راجع بهش بنویسم... مثل اکثر چیزای دیگه یه روش برخورد با این مصراع اینه که افتخار کنیم که این عبارت سردر سازمان ملل حکشده و آریایی نیستی اگه کپیش نکنی! اما بد نیست فکر کنیم عضو یک پیکر بودن یعنی چی که اینقدر اهمیت داره.
تو مسیر فرگشت، سلولها شروع کردند به پیشرفتکردن. کمکم مشکل کمبود مواد غذایی پیش اومد و سلولهایی به وجود اومدن که به جای کربن از مواد دیگهای استفاده کنن. کمکم سلولهایی به وجود اومدن که به مواد غذایی اطراف وابسته نبودن و میتونستن خودشون غذای خودشون رو بسازن. هر چی جلوتر میریم میبینیم سلولها تواناییهای مختلفی رو کسب میکنن تا شایستگی بقا داشتهباشن؛ مثل خیاطی که روز به روز دوختهای مختلف، برشهای شیکتر و طرحهای متفاوت رو یاد میگیره و سعی میکنه سرعتش رو هم بالاتر ببره تا از بقیهی خیاطها بهتر باشه. و این پیشرفت ادامه پیدا میکنه، ادامه پیدا میکنه و ادامه پیدا میکنه تا جایی که میبینیم کلونیها تشکیل میشن: سلولهایی که هنوز مستقل از هم عمل میکنن اما کنار هم هستن و مجموعهشون به اندازهی جمع تکتک اجزائش کار میکنه. مثل کارگاهی که توش ده نفر از همون خیاطهای مثال قبل کنار هم کار میکنن. این ده نفر مستقل از هم فعالیت میکنن اما اگر هر کدوم روزی سه لباس میدوختن، مجموعهی کارگاهشون روزی ۳۰ لباس آماده میکنه. قبلاً اگر یکیشون یک روز دستش درد میگرفت، کارشون میخوابید اما امروز هرچند راندمان کار میاد پایین و در اون روز ۲۷ لباس آماده میشه اما مجموعهی کارگاه دیگه نمیخوابه یا به عبارت دیگه مجموعه یک مقدار پایدارتر از اون تک نفرهاست؛ راندمان پایینتر میاد اما صفر نمیشه.
و گذشت و گذشت و گذشت تا سلولهای این کلونیها رو به تخصصیشدن آوردن. دیگه همهی سلولها با هم درگیر فتوسنتز، متابولیسم، رشد، دفع مواد زائد و تولید مثل نمیشدند:
از جایی به بعد قرار شد یک سری از سلولها فتوسنتز کنند و حاصل را جز خودشان با بقیه هم به اشتراک بگذارند. یک عده قرار شد انرژی را ذخیره کنند و به وقتش آزاد کنند، نه برای خودشان که برای کل مجموعه. به یک سری از سلولها گفتند نیازی نیست دیگر خودتان را درگیر فتوسنتز و متابولیسم کنید؛ این کارها با ما فقط شما دفع مواد زائد کل مجموعه را بر عهده بگیرید. یک عده هم قرار شد فقط به بقای سیستم و تکثیر آن فکر کنند و خیالشان از بابت انرژی، منبع تأمین آن یا دفع مواد زائدش راحت باشد.
و از یک جایی به بعد قرار شد در آن کارگاه خیاطی، یک نفر طرحها را بکشد، یک نفر سفارش بگیرد، یک نفر برشها را بزند و یک نفر هم بدوزد. اینجا دیگر اگر کسی از مجموعه حذف میشد یا راندمانش کاهش مییافت کل کار به شدت تحت تأثیر قرار میگرفت؛ اینجا دیگر هیچ کدام از اجزا به تنهایی خارج مجموعه زنده نبود.
اما این مجموعهی جدید بشدت از کلونی قبلی بیشتر توسعه پیدا کرد. سفارشهای بیشتری را پذیرش میکردند و بیشتر هم تحویل میدادند. هر کجا هم که کم میآوردند به تعداد کارکنان آن بخش اضافه میکردند. انگار سطح تکسلولی، سطح فعالیت اجزا بود؛ در سطح کلونی، اجزا کنار هم کار میکردند؛ و در این سطح پرسلولی کلونیهای مختلف (طراح، برشزن، دوزنده) با هم یک مجموعه را تشکیل دادهاند! حالا این مجموعهی جدید به دلیل ساختار ماژولار خود (مبتنی بر بخشهای مختلفبودنش) اگر نیاز داشت میتوانست بخشهای جدیدی به خودش اضافه کند. وقتی دید نیاز به طرحهای جدید دارد بخش نوآوری را به خودش اضافه کرد و وقتی احساس کرد لازم است تأمین و تعمیر چرخهای خیاطی سریعتر و بهتر انجام شود، مسئولیتش را از دوش دوزندهها برداشت و بخش فنی را به خودش اضافه کرد.
این مجموعهی جدید، اجزای مختلفی دارد اما خروجیاش حتی از جمع تکتک اعضائش هم بیشتر است. چند فنیکار، چند هنرمند، چند برشکار و چند دوزنده در کنار هم بخش قابل توجهی از پوشاک جامعه را تأمین میکنند و در کنار آن احساسهای خوبی هم به مردم میدهند.
این کارگاه چند بخش دارد؛ مثل اعضای بدن یک انسان. و هر بخشش چند عضو دارد؛ مثل سلولهای هر ارگان. حالا که کارگاه ما از کلونیبودن پیشرفت کرده و پرسلولی شده، شاید به ظاهر کمتر به اجزائش نیاز پیدا کرده (به تکتک سلولها) اما نباید فراموش کند که سیستم پرسلولی مانند کلونی نیست: از کار افتادن یک ارگان تمام سیستم را فلج میکند. اگر بخش برش کارگاه ما خراب شود تمام سفارشها روی زمین میمانند حتی اگر بهترین دوزندهها را داشتهباشیم. و این ارگانها چیزی نیستند جز مجموعهی سلولها. شاید به ظاهر حذف یک سلول مشکلی در این جاندار پرسلولی ما ایجاد نکند اما شرایط ضعیفکنندهی سلولها در صورت ادامه موجب ضعیفشدن اندام و در نهایت باعث فلجشدن یا مرگ جاندارمان میشود. به همین دلیل است که وقتی بخش دفع مواد زائد مشکل پیدا میکند اغلب بخشهای بدن برای رفع مشکل بسیج میشوند چون دفع مواد زائد خودشان هم با مشکل مواجه میشود و نمیبینیم کسی را که بگوید خب قلبم را کنار بگذارید، بقیهی سلولهای بدنم خودشان موادشان را جابجا میکنند.
و همان طور که اجزا پیکر را میسازند، بنیآدم هم میتوانند سازندهی یک پیکر باشند. پیکری که قدرتش از جمع تکتک بنیآدمها هم بیشتر باشد و چیزهایی از خودش نشان دهد که از هیچ انسان یا کلونی انسانیای قابل دیدن نیست. در این سازمان، هر چند جزء یک وظیفه را بر عهده میگیرند. در این سازمان اجزاء به تنهایی زنده نمیمانند؛ اجزا بدون جزء دیگر با مشکلات خیلی زیادی مواجه میشوند. و غفلت از هر جزئی به بهانهی کوچکدیدهشدن کارش ضرر جبران ناپذیری به بقای کل سیستم وارد میکند. گذر از تکسلول به کلونی و از کلونی به پرسلولی مشقتهای خودش را دارد. انتخاب با خودمان است:
پرسلولیشدن برای انسان توانایی متابولیسم پیچیده را به ارمغان آورد. انسان پرسلولی در مقایسه با نیاکان کلونی یا تکسلولی خود توانست اطلاعات بیشتری از محیط اطرافش جمعآوری کند. این پرسلولیشدن باعث شد ما بتوانیم بیندیشیم، درک کنیم، و عشق را تجربه کنیم.
انتخاب با خودمان است: جامعهی بنیآدم را مانند یک کلونی انسانی نگاه داریم یا تکامل بیابیم و مانند یک پرسلولی، هر یک را اجزای یک پیکر ببینیم...
پینوشت:
زمانی که داشتم این متن را مینوشتم یاد شعر آی آدمهای نیما یوشیج افتادم... مانی رهنما این شعر را بسیار زیبا خوانده؛ اگر تمایل داشتید شاید گوشدادن به این آهنگ تجربهی ارزشمندی باشد.
برچسب:
نویسنده: نیما حبیبی