
بالاخره چه کنیم؟ چربی خوب است یا بد؟ بخوریم یا نخوریم؟ سکته میکنیم یا چه؟ در مقدمهی بخش تغذیهی بحثِ سبک زندگی، فناوری و سلامتی، اشاره کردهبودم که چربیها بخشی از عناصر عمدهی تغذیهای هستند. برای این که این نوشته کوتاه، کاربردی، و دور از اصطلاحات علمی غیر ضروری در مورد فواید و مضرات چربی در تغذیه باشد، ابتدا تعریف و دستهبندیای از چربیها را ببینیم: چربی چیست؟ جدا از تعریفها و ویژگیهای شیمیایی، چربیها مولکولهای درشتی در بدن هستند که دو نقش مهم ایفا میکنند: ذخیرهی انرژی نقش ساختاری و عملکردی (در مواد و واسطههای شیمیایی حیاتی و غشاهای سلولها) در مورد ساختار چربیها دو چیز اهمیت دارد: اول این که از آنجایی که چربیها در آب حل نمیشوند، در خون (که بیشتر خصلت آبی دارد) هم چربیها به حاملهایی نیاز دارند....
ادامه مطلب
هفتهای که گذشت به شکل عجیبی شلوغ و پرکار بود... مازاد بر کارهای روزمره، دو امتحان دانشگاه داشتم و چهار روزِ کارگاه کوماندوی ریسرچ را (که بعد از این که بچهها پروژههای پایانیشان را انجام دادند و همایش پایانی را برگزار کردیم، چند تصویر از آن را اینجا هم میگذارم. هرچند چند تصویر روزانه در کانال دوره قرار دادهایم) امروز که امتحان قلب هم تمام شد و در حال مرور کارهای هفتهی پیش رو بودم، نکتهای برایم بیشتر از گذشته روشن شد: نمیدانم نقطهی قوت بنامم یا نقطهی ضعف، اما در برابر کمکاری یا بدکاری، حس میکنم حالتی دارم شبیه این عکس: کاری هست که چند نفر داوطلبِ کمک شدهاند: قرار است گزارشی بنویسند، از این طرف و آن طرف چند عبارت را کنار هم میچسبانند و قالبی از پیش آماده در آن میچلانند و میشود گزارش: - خب جهنم....
ادامه مطلب
چند روز پیش نوشتهای رو تو وبلاگ گذاشتهبودم تحت عنوان کتاب نخوانید، چیزی نمیشود. این متن که متأسفانه نتونستم نویسندهی اصلیش رو پیدا کنم (و اگه کسی میدونست ممنون میشم اگه بهم بگه) با لحن داستانی تصویر جامعهی کتابخوان و کتابنخوان رو با هم مقایس...
ادامه مطلب
مرگ؟ چه حرف ها میزنی! ما از دوستان بسیار قدیمی یکدیگریم: همسفر، همراه، هماهنگ، همآواز، همراز... مرگ به من شبیخون نمیزند: پاورچین پاورچین میآید تا صدای پایش آزارم ندهد. آهسته و مهربان سرش را روی بالشم میگذارد و میگوید: دیگر بخواب! وقت خفتن است. زمان خوابدیدن است؛ خوابهای خوش... من پیشانیش را میبوسم و میگویم: برای خفتن، آسوده و بیدغدغه خفتن، آمادهام... میدانم... مرگ به من شبیخون نمیزند؛ برایم قداره نمیکشد؛ جنجال به راه نمیاندازد؛ نمایش نمیدهد؛ با چشمان خونگرفته، چهرهی سرشار از خشم بالای سرم نمیایستد: چقدر نرم سرش را روی بالشم میگذارد! -کوچههای کوتاه، نادر ابراهیمی...
ادامه مطلب
چیزی به نام مرگ طبیعی وجود ندارد! چربیهایی که میخوریم کمکم عروقمان را تنگ میکنند. مقادیر خیلی کم فلزات سنگینی که فرو میبریم یا استنشاق میکنیم آرامآرام بعضی از گوشههای دور از دید بدنمان را ضعیف میکنند. ذهنمان را خیلی با ملایمت و آهستگی خسته میکنیم و آخر سر میگوییم مُرد.... به مرگ طبیعی مُرد.... و این مردن این قدر آهسته و آرام طی سالها رخ داد که ندیدیم درد کشیدنش را؛ ندیدیم از کار افتادنهایش را. سرمان را برگرداندیم و دیدیم که مُرد... و گفتیم طبیعی مُرد. آن قدر طی سالها عروق رابطههایمان را با چربی بیمحبتی تنگ کردیم، آن قدر خودخوا...
ادامه مطلب